دنیای من
تا حالا شده گریه هم آرومت نکنه ؟؟؟!!! تا حالا شده احساس کنی بدبختی ؟؟؟ این فقط یه سواله ... هرچی گشتم جز اینجا پناهی گیر نیاوردم...
دلم خسته شده... قدم زدم تو شب ها... تنهای تنها... بین ستاره ها... دنياي من، دو سكه و يك عينك و كلاه دنياي من ، تداوم تاوان يك گناه شب گريه هاي بي كسي و غربتي عميق با بغض هاي كهنه ميان گلوي چاه ياران من يكي دو نفر مثل من غريب سربازهايِ بازيِ اسب و وزير و شاه سرگرميم شمارش ساعات و لحظه ها يك جمع بي نهايت ، با حاصلي تباه روز و شبم گلايه ز بيداد ِ روز وشب رنجم بدون فايده ، اقبال من سياه هر روز من بشارت يك امتحان سخت هر لحظه ام هراس ز تكرار اشتباه روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری میبرد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد . واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. دلم میخواد به اصفهان برگردم بازم به اون نصف جهان برگردم برم اونجا بشینم در کنار زاینده رود بخونم از ته دل ترانه و شعر و سرود
. خودم اینجا دلم اونجا همه ی راز و نیازم اونجا ای خدا عشق من و یار من و اون گل نازم اونجا
. . چه کنم؟با کی بگم؟ عقده ی دل رو پیش کی خالی کنم؟ دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم؟
. . آسمون گریه کند بر سر جانانه ی من اشک ریزان شده دلدار در آن خانه ی من
. از غم دوری او همدم پیمانه شدم همچو شبگرد غزلخون سوی میخانه شدم
. . به خدا این دل من پر از غمه تموم دنیا برام جهنمه هر چه گویم من از این سوز دلم به خدا بازم کمه بازم کمه در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت ميکنم، به ياد ويلان ميافتم ... از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق ميگرفت و جيبش پر ميشد، شروع ميکرد به حرف زدن ... بهراحتي ميشد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. ته ميکشيد، نيمي از ماه سيگار برگ ميکشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل ميشدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ ميکشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم. عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگياش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهرهاي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ بدون اينکه حرکتي کنم، ادامه دادم: همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! ويلان با شنيدن اين جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد: تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ گفتم: نه ! گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟ گفتم: نه
گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟ گفتم: نه ! گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ گفتم: نه ! گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!! به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جملهاي را گفت. جملهاي را گفت که مسير زندگيام را به کلي عوض کرد. ويلان پرسيد: ميدوني تا کي زندهاي؟ جواب دادم: نه ! ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني. کاش می شد سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد کاش می شد با پری ازبرگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد کاش می شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد کاش میشد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پر نور شد کاش می شد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید در جواب خوب ها جان هدیه داد سختی و نا مهربانی را ندید کاش میشد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد کاش می شد که دلی را شاد کرد برلب خشکیده ای یک غنچه کاشت کاش میشد در ستاره غرق بود در نگاهش عاشقانه تاب خورد کاش می شد مثل قو های سپید از لب دریای مهرش آب خورد کاش می شد جای اشعار بلند بیت ها را ساده و زیبا کنم کاش می شد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم کاش میشد با کلامی سرخ وسبز یک دل غمدیده را تسکین دهم کاش می شد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنم کاش میشد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم ریزش برگهای پاییزی به من درسی داد ! که در هنگام خواب ریشه ها، برگ ها می ریزند حتی با نسیمی؛ اما در بهار های سبز، و همراه بیداری ریشه ها، از چوب خشک مرده، از چوب سخت و متراکم، جوانه ها و شکوفه ها می جوشند و بارور می شوند. امروز آسمون دلم هوای بارونی داره تنها ... قدم بر ساز جاده میذارم و سیم جاده رو با قدم های" بی قدم " می نوازم نوای مبهم قدم هام فضای تنهایی جاده رو پر کرده اند و من رفتم دلم سنگینه و حملش دشوار! کاش میشد اونو کند و جاش یه تکه سنگ سرد گذاشت با همون دل سنگین همقدم شدم تا به نا کجا رسیدم شب بود و آسمون من بودم و تنهایی و سکوت خدا ! چشم به آسمون دوختم میخواستم خدا رو پیدا کنم غرور آسمون تو نگاهش پیدا بود و اشک چشم آسمون که مثل ستاره میدرخشید چشم تو نگاه آسمون دوختم اشک تو چشمام پیدا شد دلم هوای باریدن داشت مثل دل آسمون من بودم و تنهایی سکوت خدا ! چکنم که اویی نبود ... چشم بارونیم رو به آسمون دوختم گویی دل آسمون هم لرزید غرورش شکست و آسمون هم گریست اشک آسمون تنهاییم رو لمس کرد خدا دست کشید به دل تنها و سنگینم من هم باریدم باریدم... می دونی می خوام کجا برم می دونی می خوام چیکار کنم یه خورده گندم ببرم اونجا که گنبدش طلاست با کفتراش پر بزنم دوسش دارم اماممه در خونشو در بزنم بعضی شبا تو خونمون بابام به مادرم می گه می خوام برم امام رضا به خدا دلم تنگ دیگه بابام می گه امام رضا مریضا رو شفا می ده دوای درد مردمو از طرف خدا می ده می خوام برم به مشهد و یه هفته اونجا بمونم تو حرم امام رضا نماز حاجت بخونم بهش بگم امام رضا مریضا رو شفا بده دوای درد مردمو از طرف خدا بده آقاجون می خوام بیام به مشهدت به طواف کفترای گنبدت براشون یه کیسه گندم بیارم خبر از دردای مردم بیارم بهشون بگم برام دعا کنن اونقدر تا که تورو رضا کنن غمگین ترین آواره شب زنده دارم دلتنگم و چشمان من گویا مهیاست ای آسمان ! ابری ترین قصه دلم بود دیریست میگرید در این پسکوچه ها دل شبها که میگیرد دلم از زخم دوری بیچاره دل ! آواره چشم که هستی ؟ ای آسمان ! اندوه من پایان ندارد خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن ببین هم گریه هام ازعشق چه زندونی برام ساختن خداحافظ گل پونه گل تنهای بی خونه لالایی هات دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند یکی با دست ناپاکش گلای باغچه مو سوزوند تو این شبهای تو در تو خداحافظ گل شب بو هنوز آوارتنهایی داره می باره از هر سو خداحافظ گل مریم گل مظلوم پر دردم نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی! تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی؟ تو این رویای سر در گم خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم خداحافظ گل پونه که بارونی نمی تونه طلسم بغضو برداره از این پاییز دیوونه خداحافظ.... خداوندا ! به همه سربازان اسلام تن سالم و به مادرانشان قلب محکم و به همه بیماران شفا عنایت بفرما . " آمین " آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!" آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و ... میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد. یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!!! همه ما خودمان را چنين متقاعد ميكنيم كه با ازدواج زندگي بهتري خواهيم داشت، وقتي بچه دار شويم بهتر خواهد شد، و با به دنيا آمدن بچههاي بعدي زندگي بهتر.... فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد. با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه : همسرمان رفتارش را عوض كند،يك ماشين شيكتر داشته باشيم،
بچه هايمان ازدواج كنند، به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم....
حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن
وجود ندارد. اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است..
بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود
همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.
خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود
كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:
مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم،
كاري كه بايد تمام كنيم، زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم،
بدهيهايي كه بايد پرداخت كنيم و ...
بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي،
همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع ميشناسيم.
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جادهاي بسوي
خوشبختي وجود ندارد.
خوشبختي، خودٍ همين جاده است.. پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم..
براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:
در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ،
افزايش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه،
در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها،
بهار و تابستان و پاييز و زمستان، اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان
از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...
خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد...
هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.
زندگي كنيد و از حال لذت ببريد..
اكنون فكر كنيد و سعي كنيد به سؤالات زير پاسخ دهيد:
1. پنج نفر از ثروتمندترين مردم جهان را نام ببريد..
2. برندههاي پنج جام جهاني آخر را نام ببريد.
3. آخرين ده نفري كه جايزه نوبل را بردند چه كساني هستند؟
4. آخرين ده بازيگر برتر اسكار را نام ببريد.
نميتوانيد پاسخ دهيد؟ نسبتاً مشكل است، اينطور نيست؟
نگران نباشيد، هيچ كس اين اسامي را به خاطر نمي آورد..
روزهاي تشويق به پايان ميرسد!
نشانهاي افتخار خاك مي گيرند!
برندگان به زودي فراموش ميشوند!
اكنون به اين سؤالها پاسخ دهيد:
1. نام سه معلم خود را كه در تربيت شما مؤثر بودهاند ، بگوييد.
2. سه نفر از دوستان خود را كه در مواقع نياز به شما كمك كردند،
نام ببريد.
3. افرادي كه با مهربانيهايشان احساس گرم زندگي را به شما
بخشيدهاند، به ياد بياوريد.
4. پنج نفر را كه از هم صحبتي با آنها لذت ميبريد، نام ببريد.
حالا ساده تر شد، اينطور نيست؟
افرادي كه به زندگي شما معني بخشيدهاند، ارتباطي با "ترينها"
ندارند،ثروت بيشتري ندارند، بهترين جوايز را نبردهاند، ....
آنها كساني هستند كه به فكر شما هستند، مراقب شما هستند،
همانهايي كه در همه شرايط، كنار شما ميمانند .....
كمي بيانديشيد. زندگي خيلي كوتاه است.
و شما در كدام ليست قرار داريد؟ نميدانيد؟
اجازه دهيد كمكتان كنم.
شما در زمره مشهورترين نيستيد...،
شما از جمله كساني هستيد كه براي در ميان گذاشت اين پيام در خاطرمن بوديد.



ادامه مطلب
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانهي اداره بود.
روز اول ماه و هنگاميکه که از بانک به اداره برميگشت،
ويلان از روزي که حقوق ميگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش
من يازده سال با ويلان همکار بودم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن،
هيچ وقت يادم نميرود.
بهت زده شدم. همينطور که به او زل زده بودم،
ويلان همينطور نگاهم ميکرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....
حالا که خوب نگاهش ميکردم، مردي جذاب بود و سالم.


.jpg)
می خوام برای کفترا
دیریست در این کوچه ها بیتوته دارم
تا آسمان در آسمان باران بکارم
بگذار تا من جای تو باران ببارم
پس کی به پایان میرسد این انتظارم ؟
آه ای غزل تنها تو می آیی به کارم
تا اینچنین بردی ز من صبر و قرارم
بگذار امشب جای تو باران ببارم
آنقدر دلیل برای گریستن دارم که خنده ام می گیرد
چه بیهوده تلخ,چه بیهوده سخت
گرچه همچنان پا بر جام اما افتان می روم به راهی بی پایان
کو آن همه شور,کو آن همه احساس؟!
کجاست آن همه دیوانه ی گریان؟!
مرا ببرید,مرا از این جهنم ببرید
این صدای دل یک عاشق بی رویاست...!
همه به راه خود ادامه دادند
و فقط تکان خوردن لبانم را دیدند
ولی هر چه سعی کردند هیچ نشنیدند...




| Design By : Night Skin |




